یکی از همین شبای پاییزی که قبل تر ها گفتم چقد عزیز ـَن، قبل تر ها گفتم که نشستیم با دوستم چایی خوردیم و هی از محاسنِ پاییز گفتیم، دلبند و دل خواهی داد زدیم و حلوای من خوندیم و داستان همشهری ورق زدیم، میشینم و گوش میدم به حرف همون دوستم. و دلم میخواد یکی باشه برم بشینم و زار بزنم و بگم چقد پشیمون ـَم. و هار هار گریه کنم و مطمئن باشم داره با گریه ی من گریه میکنه. دوستمه. مثلِ آدم بزرگا نیست بترسم از بیان پشیمونی. و همینجور بگم و بگه. و خب الان دیگه حتی آرزویی هم ندارم. الان دیگه قبل کنکور نیست بشینم براشون با مسخره بازی از محاسن جنس سرامیک فلان خوابگاه بگم
برچسب:
نویسنده: آرین صالحپور
تاريخ: چهارشنبه
12 آبان
1395 ساعت: 10:37